آرشیو دسته بندی : دلنوشته

اتفاقات روزهای آخر

اتفاقات روزهای آخر فقط چند روز تا کنکور فاصله بود و بدترین چیزی که می تونه آدمو عصبی کنه اینه که تلویزیون روشن باشه و صداش بلند و دقیقاً همون لحظه توکلی رو نشون بده که داره با اون صدای خشنش میگه مدادِ مشکیِ نرم و پُررنگ ( که البته زمان ما فقط واسه تست […]

read more »

حوزه کنکور

حوزه کنکور وقتی میگم تا آخرین لحظه بخونید جواب میده حتماً تجربه ای موفق تو این زمینه داشتم که به شاگردام اصرار می کنم. یه دوستی داشتم که همیشه ۱۱-۱۰ نمره از امتحاناتشو تو دستشویی و تو ثانیه های آخر قبل از امتحان از من می پرسید و چون هوشش خوب بود می رفت سرجلسه […]

read more »

تنها تفریح عید سال کنکورم

تنها تفریح عید سال کنکورم عید اونسال کلاً فقط یه دونه فیلم دیدم که از شبکه ی یک پخش شد و در مورد یک دونده ی آمریکایی بود. پدرم وسط فیلم دیدنم بهم تذکر دادن که نمی خوای بری درس بخونی ؟؟؟ من گفتم چرا بذار این فیلمه رو تند تند ببینم میرم … فیلم […]

read more »

ریشه موهومی

ریشه موهومی یه بار تو دانشگاه استاد یارِ یکی از اساتیدمون که یه دختر بود اومد سر کلاس و درس رو به جایی رسوند که گفت :   و در حالیکه رسمش نکرد گفت : cos x=-12می بینید که اینا به هم خوردن و ریشه دادن ؟؟ ما ها هم واسه اینکه ضایع نشیم گفتیم آره […]

read more »

سال تحویل کنکور من

سال تحویل کنکور من همیشه به شاگردام می گم عید رو به هیچ عنوان از دست ندید و برید کلشو تفریح کنید چون بعد از عید به خاطر تایمی که از دست دادید و درس نخوندید قطعاً به خودتون لعنت می فرستید و تمام تفریحاتی که طی ۱۳ روز عید انجام دادید از دماغتون درمیاد. […]

read more »

هدیه عروسی

هدیه عروسی سر درس آمار بودیم و می خواستم نمودار ساقه و برگ رو به این نسلی که عوض نمیشه یه جوری بفهمونم و به زور بکنم تو مخشون . تصمیم گرفتم مثالی بزنم که مطمئن بودم بچه ها دوست دارن چون این روزا بچه ها مثال های سایِنتیفیک و علمی رو خیلی دوست ندارند […]

read more »

شب قبل از کنکور

شب قبل از کنکور هیچوقت نفهمیدم چرا بچه اصرار دارن طبق توصیه ی مشاورشون که مثلا میگه از ۱۳ روز عید حتما ۳ روزشو استراحت کنید و اصلا درس نخونید یا مثلاً شب قبل از کنکور اصلا درس نخونید و برید بیرون و بچرخید و تفریح کنید حتماً و دقیق و مو به مو عمل […]

read more »

استاد خانی ها (جهلِ مطلق)

استاد خانی ها (جهلِ مطلق)   جزء شاگردانی بودم که همیشه از کلاس جلوتر بودم و درس ها رو جلو جلو علمی و کاملاً دقیق یادمی گرفتم و حتی علمم بعضاً از برخی معلم ریاضیا که اون زمان دبیر خودم بودن هم بیشتر بود ماجرایی که میگم واسه استاد ریاضی ای هست به نام خانی […]

read more »

دلنوشته سامان سلامیان از آموزشگاه ماهان

دلنوشته سامان سلامیان از آموزشگاه ماهان تو آموزشگاه ماهان یه کلاسی داشتم که سه شنبه ها ساعت ۸ صبح شروع می شد و من رأس ۷:۳۰ می رسیدم و می نشستم تو ماشین رادیو رو روشن می کردم و گوش می دادم تا بچه ها برسند و طبق معمول بچه ها همه صبحونه خورده ، […]

read more »

دلنوشته سلامیان

شماره چشم  ۲۵/۰ همیشه با بچه های عینکی اُنسِ خاصی داشتم. حس می کردم اونان که درس خون ترینن و درس خوندن رو جدی می گیرن ، یکبار تخته را ریزِ ریز پُر کردم و رفتم کنار تا بچه ها بنویسند دیدم یکی از بچه از وسط های کلاس هی جا به جا می شه […]

read more »