دلنوشته سامان سلامیان از رستوران

 دلنوشته سامان سلامیان  از رستوران

یه شب تخته ی یه کلاس پسرونه رو ریز نوشتم و تا اونها تخته رو بنویسند تیز رفتم رستوران پایین کلاس که شام بخورم و رفتم یه گوشه و کنجی نشستم که توسط شاگردان قدیمی ام که همه روزه همه جا می دیدمشون و میومدن جلو برای احوالپرسی و به تبعش مروری بر خاطرات شناسایی نشم . رو صندلی نشستم و سفارشمو دادم و شروع به نگاه کردن اطراف شدم که دیدم یه پسر و دختر کنار هم سر یک میز نشستند و یک آن نگاهم به دختره افتاد (من داشتم از تو آینه می دیدمشون چون دقیقا پشت سرم نشسته بودن و متوجه نشدم که اونها هم می تونن منو از داخل آینه ببینن) بعد از چند دقیقه دختره از جاش بلند شد و اومد سلام کردو گفت آقای سلامیان من شاگرد فلان سالتون بودم دیدم نگاهم کردین از تو مطمئن بودم با حافظه ی قوی ای که از شما سراغ دارم محاله ممکنه چهرمو تشخیص نداده باشین سر همین گفتم زشته منتظر شم تا شامتونو میل کنین بعد برای عرض ادب بیام خدمتتون سر همین الان مزاحمتون شدم. ( دختر و پسر مذکور شامشون رو خورده بودن و تا غذای من حاضر شه باهاشون حرف زدم و تجدید خاطرات شد)

دلنوشته سامان سلامیان رستوران

دلنوشته سامان سلامیان رستوران

وقتی شام من رو آوردند دختره گفت استاد ما دیگه کم کم از خدمتتون مرخص شیم که شما راحت باشین و خداحافظی کرد و رفت که پول غذاشونو حساب کنه . اون که رفت پسره رو به من گفت : جناب سلامیان این واقعاً شاگرد شما بوده ؟؟ ماشالله شما که خیلی خوب موندین این سنش از شما بیشتر می زنه که . خندیدم و گفتم : پس نمی دونی من جوونیام چی بودم !!!!

پاسخ

چهار × 2 =

Call Now Buttonتماس با استاد سلامیان