اتفاقات روزهای آخر

اتفاقات روزهای آخر

فقط چند روز تا کنکور فاصله بود و بدترین چیزی که می تونه آدمو عصبی کنه اینه که تلویزیون روشن باشه و صداش بلند و دقیقاً همون لحظه توکلی رو نشون بده که داره با اون صدای خشنش میگه مدادِ مشکیِ نرم و پُررنگ ( که البته زمان ما فقط واسه تست زنی استفاده می شد اما امروزه توسط دانش آموزان دختر کاربردهای دیگه هم داره و یکبار که جامدادیه یکیشون کفِ کلاس افتاد و محتویاتش ریخت بیرون دیدم انواع و اقسام مدادهای مشکیِ نرم و پررنگ البته مخصوص تست زنی رو داشت  )

و پاک کن و … برای بردن سر جلسه ی آزمون فراموش نشه و … از صدای خشنِ توکلی عصبی شدم و تلویزیون رو خاموش کردم و سیمشو با سیم چین از ته بریدم.

اتفاقات روزهای آخر

اتفاقات روزهای آخر

می خواستم تا آخرین لحظه درس بخونم … می خواستم زحمت هام حتماً در بیشترین سطح نتیجه بده واسه همین تا نصفه شب بیدار بیدار بودم که پدرم اومدن و گفتن : نمی خوای بخوابی ؟ فردا کنکور داریا !!! من گفتم : نه . پدرم گفتن : پس اگه قبول نشدی به درک و رفتن.

حالا نوبتِ خواهرم سمانه بود که بهم بگه چون بیدار موندی دیگه قبول نمیشی و من دعواش کردم و گریه اش انداختم و بعدش به سرعت پشیمون شدم و گفتم خدا حتماً یه چیزی می دونسته که به دلِ این بچه انداخته … حتماً می دونه که من قرار نیست قبول شم واسه همین رفتم از دلش در بیارم و بهش گفتم منو می بخشی ؟ خواهرم گفت : بذار فکرامو بکنم .

تازه صبح همون روز هم پدرم ناخواسته یه گربه رو زیر گرفته بود و من مطمئن بودم نشونه ایه واسه قبول نشدنِ من. و… اون شب گذشت و صبح روز کنکور فرا رسید و پدرم منو سوارماشین کردن که برسونن وسط راه تصادف شد و من هم پیاده شدم و به تنهایی به حوزه کنکور رفتم البته با دلی پر از استرس ناشی از حوادثِ اخیر که تا صبح روز کنکور گریبان گیرم شده بود…

پاسخ

5 − چهار =